رمز موفقیت...


ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: 
«ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟»
حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪﻧﺪ.»
سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «ماری کوری ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران: «جمز وات ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.»
سخنران ﺑﺮﺍﯼ ششمین ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟»
ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!»
سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!»

هرگز تسليم نشويد، حتى اگر هزار بار هم شكست بخوريد...

کرونا...

 

کرونا که تمام شد، تا چند هفته و چند ماه، بیشتر از همیشه قدر زندگی را خواهیم‌دانست، کمتر بهانه خواهیم‌آورد و بیشتر لبخندخواهیم‌زد.

کرونا که تمام شد، کافه‌ها و پیاده‌روها مملو از آدم‌های شادی خواهد شد که به‌جای ماسک، لبخند به لب دارند و به‌جای فاصله، از یکدیگر آرامش می‌گیرند.

کرونا که تمام شد، کنار هم خواهیم‌نشست و باورمان نخواهدشد که چند ماه قبل چه روزگار غریبانه‌ای داشتیم، عکس‌های دوران قرنطینه و سختی را نگاه خواهیم‌کرد و به چهره‌های ماسک زده‌مان خواهیم‌خندید.

کرونا که تمام شد، چقدر《یادت هستِ》مشترک داریم برای گفتن و چقدر افسوس ناگزیر داریم برای خوردن، افسوسِ درد تحمیلی و مبهمی که ریشه‌ی دقیقی نداشت، افسوسِ پاره عمری که در اضطراب و انزوا تباه شد، افسوسِ آنانی که رفته‌اند و بازگشتی ندارند، افسوسِ روحی که زخم‌های عمیقی برداشته...

کرونا که تمام شد، ما آدم‌های قوی‌تری شده‌ایم، آدم‌هایی که انتهای اندوه را به چشم دیده‌اند و به استخوان، لمس کرده‌اند، آدم‌هایی که پوستِ صبر و طاقتشان کلفت‌تر شده، آدم‌هایی که آنقدر سیاهی دیده‌اند که به اندک نوری، دلخوش می‌شوند، آدم‌هایی که دیگر بهتر از هرکسی می‌دانند لذت چیست، خوشبختی چیست، آرامش چیست،
آدم‌هایی که از سطح توقعاتشان کاسته‌اند و به دلخوشی‌های کوچکشان افزوده‌اند، که راحت شده‌اند و سخت نمی‌گیرند، که راضی و آرام و دلخوشند به سلامت و لبخند عزیزانشان...
آدم‌هایی که فقط می‌خواهند حالشان خوب باشد. 

سختی....

سختی‌ها را جدی نگیر!

اصلا بگذار از این همه خونسردی‌ات تعجب کنند
بگذار بدانند تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی! 
اصلا تا بوده این چنین بوده، سختی‌ها
همین را می‌خواهند؛ می‌خواهند جدی بگیریشان
اما تو مثل همیشه آرام باش، مثل همیشه بخند،
سخت باش، اما سخت نگیر
بگذار سختی با تمام وجودش احساس کند،
که هنوز هم کسی در این گوشه از دنیا،
سخت تر از خودش پیدا می شود. 

تو قوی باش...

سقف آرزوهایم....

سقف آرزوهایم به قدری کوتاه شده که همین لحظه بزرگ‌ترین آرزوی من این است که در یک روستای دورافتاده خانه‌ی گِل‌اندود و کوچکی در دوردست‌ها، بالای کوه داشته‌باشم، جایی دورِ دور و بکرِ بکر و ‌پرشده از درختان تنومند و سبز.
هر صبح با آب سرد چشمه‌ای در همان حوالی، تمام تاریکی و بغض‌های جهان را از قاب نازک چشم‌هایم پاک کنم و با چایی که بوی هیزم و آتش گرفته، کام احساسات دلم را شیرین کنم.
سقف آرزوهایم آنقدر کوتاه شده که آرزو می‌کنم کاش تمام شهرهای جهان، روستا بود و تمام آدم‌ها روستایی و کسی از بی‌گدار سیاست، سر در نمی‌آورد.
دلم می‌خواست روستا نشین بودم و تنها تکنولوژی اتاقم رادیویی بود که شب‌ها زیر نور ماه، قصه‌ی شب پخش می‌کرد.

افکار....

کسی که شنا کردن بلد است
میداند که آب او را پایین نمیکشد؛
اما کسی که با شنا آشنا نیست،
فکر میکند آب او را پایین میکشد و غرق میکند
برای همین بیهوده دست و پا میزند و غرق میشود
بهتر است بدانیم این افکار ماست
که ما را غرق میکند!
وگرنه زندگی عمق زیادی ندارد ...

 

مگه میشه...

گاهی پیش میاد که خیلی دعا میکنی اما جواب دعاهات را نمیده! خسته میشی، درمونده میشی، دادت در میاد، حالت گرفته میشه، به هر دری میزنی راه به جایی نمیبری، دنیا بهت پشت میکنه، وضعت روز به روز بدتر میشه، خیال میکنی هیچ کسی به فکرت نیست، اما اون حواسش جمع تو هست، حالا باهات کار داره، پس مبادا فکر و خیال بد کنی!

مگه میشه این خدارو دوست نداشت؟

به خودم حسادت میکنم...

 

من حسادت می‌کنم؛ به خودم،
به خودم در یک سال قبل، که همه جا می‌رفت، همه چیز می‌خورد، همه چیز می‌نوشید و همه‌ کار می‌کرد و از هیچ‌چیزی نمی‌ترسید! از کافه‌های جنوب تا شمال شهر گرفته تا رستوران‌ها و حتی ساندویچی‌های کنار خیابان، از باشگاه‌های بدنسازی گرفته تا پارک‌های شلوغ، از کتابفروشی‌ها تا عمده‌فروشی‌های پر از آدم... منِ یک سال قبل چقدر خوشبخت بوده و فارغ! چقدر بی‌خیال! چقدر آسوده! چقدر راحت و بدون هیچ تمهیدی از خانه خارج می‌شده، هندزفری به گوش و لبخند به لب از کنار آدم‌ها عبور می‌کرده، از بوییدن گل‌های کنار خیابان نمی‌ترسیده، با آدم‌ها از نزدیک و بدون ماسک حرف می‌زده، می‌خندیده و با دست‌های نشُسته خوراکی می‌خورده و از دست زدن به سلفون‌ خوراکی‌های بیرون مغازه‌ها هراسی نداشته.
من حسودی‌ام می‌شود به تمام کارهایی که در یک سال قبل، بدون هیچ اضطراب و هراسی می‌کردم، به تمام چیزهایی که می‌خوردم، جاهایی که می‌رفتم، آدم‌هایی که ملاقات می‌کردم و عزیزانی که در آغوش می‌کشیدم.
به تمام آرامشی که داشتم...
که حالا به بدیهی‌ترین نیازهای روزمره‌ی یک انسان، غبطه می‌خورم، به سفر، به تفریح، به بی‌دغدغه کنار آدم‌ها نشستن و چای نوشیدن، به آغوش...
که باید قدردان هرروز و هرثانیه‌ی این زندگی بود،
که هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کند فردا می‌تواند چقدر خوب یا بدتر از امروز باشد،
که هیچ‌کس از کارهای دنیا سر در نمی‌آورد.

آری... من حسادت می‌کنم به خودم،
به خودم در یک سال قبل...

بدو رفیق...

 

بچه که بودیم باباهایمان همه پیکان داشتند یا هیلمن 
خانه هایمان یکی یک خط تلفن ثابت داشت ، تازه اگر داشت .
تلویزیونها هنوز بزرگ نشده بودند و مسابقه اینچ بیشتر ، راه نیفتاده بود ... 

تردمیل و جکوزی و ساید بای ساید و سولاردوم و امثالهم هنوز متولد نشده بودند  نه اینکه اینها بد باشند ها ، نه ... رفاه همیشه خوب است ولی اینطوری کم کم فاصله ها زیاد شد خیلی ، از متر و کیلومتر گذشت ، سال نوری شد ..

حالا هی کار میکنیم هی پول می دهیم تفاوت می خریم ، نه با هدف رفاه ، در واقع فاصله می خریم ، مسابقه می دهیم .
قدیم زندگی یک پیاده رَوی مفرح جمعی بود ، حالا اما ده هزار متر با مانع است ...

بدو رفیق بدو ...

قدیمترها...

قدیمترها،
تلویزیون‌ها رنگ نداشتند 
کانالی هم حتّی نبود که مُدام عوض کنیم
سرمان گرم بود به یک و دو...
کنترلی هم در کار نبود...
تلفن‌ها به جای بی‌سیم و زنگ‌های دل خوش کُنَک
سیم‌های فرخورده داشتند و زنگهای گوشخراش...
قالیچه انداختن عیب و عار بود
فرش‌های لاکی و دستبافت
آن هم چند تا دوازده متری که جانِ آدم برای جارو زدنشان با جاروهای بی‌برق، بالا می‌آمد!...
آدم‌ها، عاشق که می‌شدند جان می‌دادند برای یک خط نامه،
و نگاهی ناگهان،
 از سوی اوئی که دل بُرده بود...
هزار بار می‌رفتند و می‌آمدند تا همان بشود که می‌خواستند...
خدا یکی بود و یار هم یکی!...
آن‌روزها، هیچ چیزی،
 یکبار مصرف نبود!....

چینیِ گلِ سرخی بود و لیوان‌های بلورِ اصفهان...
سفره‌ها را اندازه می‌زدی، سر تا تهِ یک کوچه را می‌گرفتند!...
بندِ رخت می‌زدند توی حیاط،
انگار قرار بود یک سرش به کندوان برسد
یک سرِ دیگرش به تالابِ انزلی...
لباسها را در تَشت می‌شستند...
نه قوطیِ ربّ گوجه‌فرنگی در انباری پیدا می‌شد نه شیشه‌های کوچکِ ترشی...
هرچه بود، به وفور و خروار...
چندین نفر جمع می‌شدند دورِ هم،
ربّ انار و نارنج می‌گرفتند،
مربّای بهارنارنج و بالَنگ،
دیگهای مسی و اجاقهای بزرگی که آغوششان همیشه به روی فسنجان و قیمه بادنجان باز بود...
نه کسی از لانکوم و ورساچه چیزی می‌دانست،
نه چیزی از قیمتِ دلار و سکّه...
عطرِ آشنای برنجِ طارم و سبزی پلوماهی،
برای هیچ همسایه‌ای حسرت آور نبود...
عروسی که می‌شد،
انگار به جای یک خانه،
 یک محلّه،
جوانی به خانه‌ی بخت میفرستاد!...
حنابندان، رنگِ شبِ عید و چهارشنبه سوری داشت...
حال خرابی‌ها مهم بودند، 
آدم‌ها وقت میگذاشتند برای هم،
صدای خنده اگر از حیاطی نمی‌آمد،
شب نشینیِ دسته جمعی را،
همان جا می‌گرفتند تا صاحبخانه فکر نکُند تنها مانده...
یادِ خانم جان به خیر...
همیشه می‌گفت غذا که می‌پزید حواستان به دو بشقاب بیشتر باشد،
مهمانِ سرزده نباید شرمنده‌ی سفره شود!...
حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این روزها که همه‌چیز هست،
انگار هیچ چیزی سرِ جای خودش نیست!...
جاروبرقی و لباسشوئی و ظرفشوئی داریم،
کنسروِ شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد توی بازار پیدا می‌شود...
گوشی‌های آنچنانی هم هست...
خیلی چیزها به خانه‌ها آمده اند که آن وقت‌ها خوابشان را هم نمی‌دیدیم،
امّا چقدر از کودکی هایمان پیرتریم‌!...
صدای خنده که می‌آید تعجّب می‌کنیم،
از دوست داشتن‌ها چنان بوی دروغ و فریب می‌آید که بهترین کارخانه های عطرِ فرانسوی هم در پوشاندنشان، ناتوان شده اند...
دورِ همی که دیگر در کار نیست، چند نفر آشنا هم که اتّفاقی در خیابانی، جائی یکدیگر را می‌بینند، به جای حالِ هم، نرخِ ارز و طلا را می‌پرسند...
کاش خدا برایمان کاری می‌کرد...
کجائی خانم جان؟!...
حواست هست؟!...
من هنوز هم دو بشقاب غذای اضافه را می‌پزم، ولی کسی که همیشه شرمنده‌ی سفره‌ی بی مهمانِ خودش می‌مانَد،
باز هم منم!...

توکل برخودت خدا.....

الهی توکل بر خودت خدااااا...

خدایا شرمنده ام برای روزایی که راحت و بدون ترس بدون استرس سوار اتوبوس مترو یا تاکسی میشدم و هر جا دلم میخواست میرفتم شکرت نکردم

خدایا شرمنده ام برای مهمونیایی که دعوت میشدم و میرفتم دست میدادم و روبوسی میکردم بعدش شکرت نکردم

خدایا چقدر راحت سوار آسانسور میشدم دست میزدم به دکمه ها بالا پ پایین میرفتم ولی تو رو شکر نمیکردم

چقدر راحت سینما میرفتم،خرید میرفتم،دوستم و تو خیابون میدیدم بدون هیچ ترسی بغلش میکردم و میبوسیدم خدایا شکرت نکردم

چقدر فروشگاهای بزرگ رفتم وسایل مختلف و برداشتم و گذاشتم تا یکی و انتخاب کنم ولی شکرت نکردم 

الان که در تنگنا هستیم الان که حتی ی نون ساده رو با استرس میخریم الان که از ترس تو خونه خودمون موندیم که داره برامون حکم زندان و پیدا میکنه دارم میشمارم و میشمارم چه چیزایی و باید بابتش شکر میکردم و غافل بودم

خدای من استغفار میکنم برای همه ی اون شکرهایی که نکردم 
برای اون نعمتهایی که برام عادی شده بود و الان نبودش زندگیمون رو مختل کرده

هیچ ماه رمضان و محرم و صفری ، هیچ دعایی، هیچ هیئتی نمیتونست مثل این موجود کوچیک میکروسکپی منو و مارو متوجه تو و نعمتعای تو کنه 

خدای خوبم خدای مهربونم یبار دیگه بهمون رحم کن توکلمون به تو خدایا تو رو به خودت قسم آرامش و به زندگیامون برگردون ما هیچ پناهی جز تو نداریم خودت بهمون رحم کن 
آمین