کاش...

کاش فرشته ای هم بود و آدم ها را هر کجای زمانه که خسته می شدند ، بر می داشت و می برد وسطِ کودکی هایشان رها می کرد.

همانجا که اسباب بازی ها کم بود و دلخوشی ها زیاد،
مشکلات ، ساده و کوچک بود و قلب ها بزرگ ...
گلدان ها پر گل بود و خانه ها همیشه بوی صمیمیت و عشق می دادند ...
باید فرشته ای باشد که آدم ها را هر زمان که کم آوردند ، بردارد و ببرد به یک عصرِ جمعه ی زمانِ کودکی که بزرگترین اندوه و فاجعه ی دنیا ، تکالیفِ نوشته نشده شان بود...

من...

من همون آدمیم که می تونم وقتی ناراحتم نشون ندم و بلند بلند بخندم، می تونم زیر بار فشار و استرس در حال له شدن باشم اما همون لحظه خیلی ریلکس بشینم و قهوه بخورم، می تونم غمیگین باشم اما وقتی کنار بقیه ام بزنم و برقصم، می تونم مشکلات شخصی خودمو داشته باشم ولی تو سختی ها دست بقیه رو بگیرم و نجاتشون بدم، حتی میتونم آدمهایی که بهم بدی کردن رو ببخشم!
چون یادگرفتم باید قوی باشم و به کسی جز خودم تکیه نکنم. همین!

دوران...

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم؛ باید چندین سالِ پیش به دنیا می‌آمدم! کنارِ حوضِ آبی خانمان، زیرِ درخت خرمالو چای می‌نوشیدم . من باید خیلی سالِ پیش زندگی می‌کردم تا در و پنجره ی خانه‌ی‌مان چوبی می‌بود. و موسیقی را با گرامافون به جان و دلِ خانه تزریق می‌کردم. عصرها حیاطش را آب و جارو میکردم و بوی خاک نم خوردم میپیچید ،
بعد دلمان گرم شود به عشق، به خانه، به زندگی...
خلاصه بگم....
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ! من آدمِ این زمان نیستم. از تار و پود ام جا مانده ام ... من آدم دو سه دهه پیشم..

تنهایی...

خیلی چیزارو باید تنهایی تجربه کنی مثل حداقل یکبار سفر تو زندگیت! باید که چمدونتو ببندی سوار هواپیما،قطار،ماشین،یا هر چیز دیگه ای که تورو به مقصدت برسونه، بشی و بری...
تنها بودن با خودت باعث میشه صدای قلبتو بشنوی، قدرتمند و متکی به خودت باشی!
بفهمی بستنی خوردن تنهاییشم حال میده!
نشستن تو کافه،تو جای غریب هم جالبه! کنار دریا قدم زدن تنها با خودت،آرومت میکنه! موزیک گوش دادن تو هتل، یا یک اقامتگاه محلی خوشگل با یک لیوان چایی بین دستات ذهنتو خالی میکنه!
تو جمع خیلی خوبه ها، ولی بعضی تنهایی هارو باید تجربه کرد.
چون مزه ش با همه ی مزه ها فرق داره و حیفه که به تو نرسه..

دوست دارم...

من هنوز هم می‌خندم. هنوز گنجشک‌های آبیِ آرامشم را دانه می‌دهم و درخت‌های سبز خیالم را آب، هنوز هم با تماشای ستاره‌ها، در عمق سرزمین‌های ناشناخته غرق می‌شوم. هنوز هم یک فنجان چای، حالم را بهتر می‌کند و یک کتاب جدید، مرا به هیجان وا می‌دارد. هنوز هم موزیک‌ و فیلم‌های خوب، خوشحال‌ترم می‌کنند و روح سرسخت و بی‌قرار مرا بسان کودک سرخوشی به شیطنت وا می‌دارند.
من هنوز هم با محبت یک دوست، جان می‌گیرم و با یک احوال‌پرسیِ ساده، هرچقدر هم که بدحال، خوب می‌شوم.
من سخت نگرفته‌ام هیچ چیز را، زود و با تلنگری اگر دلم می‌گیرد، زود و با اشارتی هم خوب می‌شوم.
من هنوز هم شب‌ها با کهکشان و ستاره‌ها حرف می‌زنم و در سرم خیالات سفینه‌‌‌ای هست که بالاخره روزی مرا به ماه خواهد برد.
من مقهور غم‌ها نیستم! دوست دارم جوری دلخوشی‌هام را بغل بگیرم و از سیلاب حوادث روزگار بیرونشان بکشم که سپاه رنج‌ها، انگشت به دهان بمانند.
دوست دارم جوری زندگی کنم که مرا در طلوع و نور و خوشبختی جستجو کنند نه در اندوه. که در طعم شیرین و بکر خوشه‌های انگور باشم و در جسارت گیاه و در صلابت کوه.
که هر زمان پاییز شد و باران زد و خیابان مست شد، یاد من بیفتند.
که هربار بهار شد، روی شاخه‌های سبز هزاران درخت، تکثیر شوم...

بایست...

باید سکوت کنی و به جای قانع کردنِ آدم ها ، استوار و مصمم ، مسیرِ هدف هایت را دنبال کنی ،
بگذار تصور کنند نمی توانی ، که شدنی نیست و داری بیهوده تلاش می کنی !
تو محدود به زمان و مکان و نظرها "نیستی" ،
و برای مسیری که سختی اش را به جان خریده ای ، توضیحی به هیچکس بدهکار ... که پیروزی را فقط با عمل نشان می دهند نه با کلام ... 
بگذار آدم ها در دنیای محالات خودشان بمانند و زیر لب ، آیه های رکود بخوانند ، تو راه خودت را برو ... 
مادامی که به مقصد رسیدی ؛ خودشان مفهومِ توانستن را به چشم می بینند .
و می پذیرند باورهایی فراتر از باورِ آنها هست که به اهدافی فراتر از اهداف آنها می رسد .
و یاد می گیرند که بعد از این ، هیچکس را از دریچه ی توان و اعتقادات خودشان قضاوت نکنند .
جسورانه بایست و فاتح قله های محال باش ...
فراموش نکن ؛
دنیا به آدم های بلند پرواز و اتفاقات تازه نیاز دارد !

مادربزرگ خودت باش...

❤️حال خودت رو خوب کن...

هر آدمی در وجودش یک مادربزرگ دارد که به وقت دلتنگی می تواند به کمکش بیاید. مادربزرگی که سماور را جوش می کند، چای دارچین و هل دم می کند
 قوری و قندان میبدی اش را می آورد؛ با مرغ های آبی آوازخوانش .
کنار استکان کمر باریک و نعلبکی گل گلی، پولکی اصفهان می گذارد؛ توی پیاله تاجیکی.
می رود نان سنگک می گیرد و نخود و لوبیا و سبزی پاک می کند و آش رشته بار می گذارد.
او بوی نعنا داغ و ‌پیاز داغ را با هیچ عطری عوض نمی کند.
از ‌وانتی، سبزی خوردن تازه می خرد و پاک می کند و تربچه نقلی و پیازچه را ها گلچین می کند و از زرشکیِ  تربچه ها و سفیدیِ پیازها شادی و شور می چیند.
زیتونِ سوغات لاهیجان و گردوهای باغ آهار و پنیر خانگی هم  در پیشدستی سفالینش می گذارد.
و دل می دهد به صورتی گل کوکبی که پیازش را خودش کاشته و آن برگ های سبز و عنابی بوته زرشک که در گلدان شیشه ای قدیمی اش گذاشته است.
هر آدمی مادربزرگی دارد که به وقتش برایش قصه می گوید، مَتَل و حکایت و خاطره تعریف می کند؛ شعر و ترانه و لالایی می خواند.
من چنین مادربزرگی ندارم.
مادربزرگ هایم سالهاست که به رحمت خدا رفته اند؛ برای همین است که خودم مادربزرگ خودم شده ام.
حالا سالهاست که ما، نوه و مادربزرگی هستیم که در یک پیراهن زندگی می کنیم.
صفایی دارد مادربزرگانه زیستن.
تو هم بلند شو...
مادربزرگ خودت باش!

اسفند...

ولی من میگم اسفند خیلی قشنگتر از بهاره
اسفند بوی عیدو میده.بوی شکوفه های تازه جوونه زده. بوی پیکایی که معلما بهمون میدادن و ما میزاشتیم غروب سیزده بدر با گریه کاملش میکردیم!
بوی خرید و لباس عید و گندم خیسوندنای مامان. 
بوی ماهی قرمزایی که با حساسیت انتخاب میکردیم و میومدیم مینداختیمش توی تنگ و یه آینه جلوش میزاشتیم تا خودشو تو ابعاد بزرگتر تماشا کنه.
بوی سمنو و رنگ کردن تخم مرغا.
بوی با ذوق منتظر نشستن برای شروع سال جدید

حال و هوای اسفند خیلی قشنگتره...

بمب انرژی...

شما چه خودتان را باور داشته باشید چه نداشته باشید در وجودتان بمبی از انرژی‌ست...
شما سرشار از توانایی و استعداد هستید حتی اگر خودتان ان را حسش نکرده باشید....

شما بی‌نظیر و منحصر به فرد هستید حتی اگر خودتان را کوچک جلوه دهید...
هر دیدگاه بدی که از خودتان دارید فقط از باورهای غلط و افکار منفی خودتان ساخته شده
واقعیت این‌ست که خداوند بزرگ در وجود ما منبع عظیمی از قدرت قرار داده است
پس باورهای منفی و نادرست را تمام کنید
بگذارید این انرژی و قدرت درونی وجودیتان خودش را نشان دهد
تنها راه فعالسازی این انرژی ایجاد باورهای مثبت نسبت به خودتان است
از همین لحظه شروع کنید تا این قدرت عظیمت را فعال کنید تا به خارق العاده بودن خودتان پی ببريد...

خسته نباشید...

یک خسته نباشید به خودم؛ که سال‌هاست کم نیاورده، که سال‌هاست هدف‌های خودش را بغل گرفته و از آن‌ها در مقابل نشدن‌ها محافظت کرده.
یک خسته نباشید به خودم که بیش از ظرفیت توانش جنگیده، که سپاه سختی‌ها را کنار زده و خودش را تا قله‌های بعید آرامش رسانده.
یک خسته نباشید به خودم که از محدودیت‌ها فرصت ساخته و با ناملایمتی‌ها مدارا کرده.
یک خسته نباشید به دلم، به روحم، به احساسم...
باید به خودم کمی استراحت بدهم، باید کمی از شلوغی‌ها دور باشم و آرام‌تر شوم، باید برای مدتی به چیزی فکر نکنم.
که خودم را بردارم ببرم جایی به دور از این حوالی و کمی خستگی بتکانم و نگران چیزی نباشم.
یک خسته نباشید به من، به تو و به تمام آن‌ها که هدف داشتند، تلاش کردند و تسلیم نشدند