یلدامبارک..


چه سخاوتمند است 
"" پاییز"" 
که شکوه بلندترین 
شبش را
عاشقانه پیشکش 
تولد "زمستان" می کند.. 

دوستان من
پیشاپیش زمستانتان 
سفید و سلامت
و یلدایتان مبارک❤❤

خونه آقاجون

چای فقط چایی خونه آقاجون ،چون طعم بهشت میداد تو استکانهای کمرباریکی که جون و عشق مادرجون بودن.

تو زمستونا سماور مادرجون از ایوان میومد داخل خونه،اما مثل همیشه غل غل میجوشید و بهترین و دبش ترین چای هارو به ما میداد.
پاییز و زمستونای خونه آقاجون از باصفا بودن هیچ کم از بهار و تابستونای دلبرش نداشت، وقتی که بارون میزد پشت شیشه خونه ،سماور میجوشید،قابلمه آبگوشت سر چراغ غل میزد و بوی خوشش کل خونه رو برمیداشت.

آخ که چه صفایی داشت ❤️

 

معجزه....

يک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت: معجزه داريد؟ معجزه می خوای واسه چی عزیزم؟ ! یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه ! بابام میگه فقط معجزه میتونه نجاتش بده ، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم .

عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم ، ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت : ولی اون داره میمیره ، تورو خدا یه معجزه بهم بدید . ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدائی گفت : ببینم چقدر پول داری؟ پول ها رو شمرد و گفت : خدای من عالیه ، درست به اندازه خرید معجزه برای داداش کوچولوت ! بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت منو ببر خونه تون تا ببینم می تونم واسه داداشت معجزه تهیه کنم؟ ! اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود دو روز بعد عمل بدون پرداخت هیچ هزینه اضافه ای انجام شد. هزینه عمل مقداری پول خرد بود و ایمان یک کودک . مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت. دکتر ارنست گروپ رئيس سابق بيمارستان هانوفر المان ....... چندي پيش اين خاطره رو در يک کنفرانس علمي مطرح کرد .... و اون مرد جراح کسي نبود جز ....پروفسور مجيد سميعي .. 

خاطرات..

خاطرات خوب هيچ وقت كمرنگ نميشوند
حوض فيروزه اى رنگ خانه پدربزرگ
هندوانه سرخ داخلش 
و پدربزرگ هميشه يه قاچ هندوانه سرخ و شيرين را بدستم مى داد، به قول خودش بيا بخور تا جيگرت خنك بشه
هنوز بوى عطرش همه جا باهامه 
و روز هاى جمعه ، دور همى ها
و خوابيدن هاى بعد از ناهار
و اجبارى خوابيدن ما 
و منتظر بوديم خواب پدربزرگ سنگين بشود
تا يواشكى فرار كنيم برويم سوى بازى هاى كودكانه خودمان 
و٠٠٠٠٠٠
امان از خاطره ، هر چيزى كه از ياد آدم بره
خاطره ها محاله كه آدم رو راحت بگذران
و تمام عمر من از خانه پدربزرگ
فقط يك چمدان خاطرات بود
❤❤تمام❤❤

تسلیم نشو...

هرگز تسلیم نشوید
وقتی مشکلی رخ می دهد
وقتی جاده سربالایی است
وقتی پول کم و بدهی زیاد است
وقتی دلت می خواهد لبخند بزنی
اما مجبوری که آه بکشی
وقتی تحت شرایط فشار و خفقان هستی
نفس بکش اما تسلیم نشو!
زندگی سرشار از فراز و نشیب است
ما می‌دانیم و لمسش می‌کنیم
بارها شکست می‌خوریم
و وقتی که باید تلاش کنیم
دست از کار و تلاش بر می‌داریم
اگر پیشرفت، کند است هرگز تسلیم نشوید
موفقیت شاید در یک قدمی شما باشد
در مقابل شدیدترین ضربات به نبرد ادامه بدهید
در بدترین شرایط است که نباید تسلیم شوید!

نبرد سخت تر = پیروزی شیرین تر

چوپان...

چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست.

چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.»

دلم...

دلم کمی صبحهای بچگیامو میخواد !

صدای جیرینگ جیرینگ استکان نعلبکی و اختلاط پدر و مادر و هورت کشیدن و قورت دادن پرسروصدای چایی شون بیاد. قل قل  " زندگی"  توی سماور بجوشه و تندتند ،تو نعلبکی سر بکشن

لحافو تا زیر گلوت بکشی روت و به شیرینی رویات فرو بری.
بوی شلغم و لبو پیچیده باشه تو خونه
شیشه های بخار گرفته درهای چوبی و یه دنیا حس  "امن" زندگی.امنِ امن ؛ بی هیچ شتاب و دلهره ای.

بعد مامان، عشق رو توی بقچه نون بابا گره بزنه و تا دم در ببره بده دستش.
یاکریمها لب بوم بق بقو کنند و مدرسه ت دیر بشه.

چای....

هیچی به اندازه  یه لیوان چای
نمیتونه حالِ آدمو خوب کنه...
مخصوصا اگه کنارش یه دوتا شیرینی هم باشه
و دوتا نم بارون هم پشت پنجره بزنه
و همایون جان هم بخونه:
"من کجا باران کجا و راه بی پایان کجا"
هیچی به اندازه یه لیوان چایی ترجیحا با نبات
نمیتونه تو رو یاد خاطرات زندگیت بندازه
یاد خونه مادربزرگ و چایی لب ایوونش
یاد مدرسه و چای نباتای ننه مریمش 
یاد دم اذون ظهر چایی خوردن
و دویدن سمت مدرسه
هیچی مثل چابی نمیتونه یادِ آدم بدای زندگیتو
بشوره ببره و یاد آدم خوبا را تقویت کنه
و روح سردتو گرم کنه...

 

من...

 

من هیچ سنخیتی با زانوی غم بغل گرفتن و افسوس خوردن و نا امید شدن ندارم.
من هر صبحی که چشم باز می‌کنم، پنجره‌های امید تازه‌ای، مقابل چشمانم گشوده می‌شوند و خورشیدهای تازه‌ای، سخاوتمندانه به آسمان زندگی‌ام می‌تابند. من هر بار که چای می‌نوشم و کتاب‌های تازه می‌خوانم، دوباره از نو متولد می‌شوم.
من هیچ مرز مشترکی با ناامیدی و افسوس ندارم. تاریکی از من فاصله می‌گیرد و من از تاریکی،
غم‌ها از من فراری‌اند و من از غم‌ها،
ناامیدی از من بیزار است و من از ناامیدی...
که من شادی‌ام، امیدم، نورم،
که من فرزندخوانده‌ی آفتابم...