پاییز...

مامان بزرگم تعريف ميكرد اون زمان هاى قديم اين شكلى نبود كه پاییز ميشه تنگ غروبى دلت ميخواد از غصه بتركه. پاييزاش يه شكل ديگه بوده. شبا ميشستيم دور هم انار خوردن گل ميگفتيم، گل ميشنفتيم.اون موقع ها شادى ها و خوشى هامونو با هم دون ميكرديم تو كاسه انار گلپر ميپاشيديم سرش ميخورديم و ميخنديديم.
دلامون كه خوش بود پاييز نبود ديگه بهار ميشد...!

فردا....

فردا حتما روز بهتری ست...

نبینم غصه می خوری رفیق!
نبینم زانوی غم بغل گرفته و ناامید شده‌ای
از رسیدنِ روزهای خوب ...
نبینم به اعجاز امّید، کافر شده و به آسمانِ آبیِ
باورت رنگ خاکستری پاشیده ای!
مبادا همچو ارغوان باشی؛
که در آغوش گل ها و باز، غمگین است
مبادا همچو نیلوفرِ مرداب؛ نا امید باشی
از خواستن ها و رسیدن ها
مبادا خودت را باخته باشی رفیق
که شاید امروز، همان روزی که می خواستی نبود،
همه چیز همانجوری که میخواستی پیش نرفت
و تلاش هایت بی نتیجه ماند؛ 
اما به نیلوفرهای خسته ی مرداب
و ارغوان های دلشکسته بگو؛
که فردا روزِ بهتری ست ...
خورشیدِ امّید، خواهد تابید،
پرستوها نخواهند کوچید و قاصدک ها
با خودشان خبرهای خوبی خواهند آورد،
فردا؛ حتما روز بهتری ست..

آرام آرامم......

آرامِ آرامم...
نه افسوسِ گذشته‌ای دارم امروز، نه نگرانیِ آینده‌ای. نه در خیالِ سقوطم، نه در حسرتِ پرواز. نه می‌خواهم تأیید بگیرم از کسی، نه می‌خواهم تغییر بدهم کسی را. نه می‌خواهم دوستم بدارد کسی به اجبار، نه می‌خواهم دوست بدارم کسی را به شرط... آدم‌ها و خاطره‌ها و آینده را به حالِ خودشان گذاشته‌ام.
دارم تلاش می‌کنم آدمِ بهتری باشم، ولی قبل از آن با خودم طی کرده‌ام که اگر نشد، هیچ اشکالی ندارد.
این روزها هدف‌مندتر از قبلم، با این تفاوت که دیگر نمی‌گذارم هدف‌ها، لذت زیستن در اکنون را از من بگیرند.
من برای هیچ رسیدن و موفق شدنی عجول نخواهم بود، عجولانه عبور کردن؛ فرصت تماشای قشنگی‌های مسیر را از من سلب می‌کند.
بعد از این می‌خواهم شادی‌های کوچک هر لحظه‌ را بغل بگیرم، با طمأنینه عبور کنم و با طمأنینه به مقصد برسم.

فرصت...

ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖﺭﺍ اگر ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ 
ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ " ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ...."
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ 
ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺎ *ﻋﺸﻖ*
ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
و ﺣﺎﻻ ﺑﺎ *ﻫﯿﭻ* ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ...
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ 
" ﻓﺮﺻﺖ "ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ..                                                               
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ "ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ"
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ،
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ 
ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﻗﺪﺭ " ﻟﺤﻈﺎﺕ " ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ"ﻫﻴﭻ ﻛﺲ" نمی ماﻧﺪ
 

کارخوبه خدادرست کنه...

 

کار خوبه خدا درست کنه ...

خدا همیشه چیزهایی که می‌خواستم را وقتی که از او می‌خواسته‌ام، به من نداده؛ آن‌ها را دقیقا زمانی داده که ناامید بودم از خواستنشان، زمانی که دیگر فکرشان را هم نمی‌کردم.
به عقیده‌ی من، خداوند، سورپرایز کننده‌ترین است، باحال‌ترین و بامرام‌ترین... دقیقا وقتی که هیچ‌کس به یادت نیست و حتی خودت هم به یاد خودت نیستی، همان وقت‌های ناجوری که ناامیدی از بهبود؛ جوری یادت می‌کند که کیف کنی و از شدت ناباوری و خوشحالی، اشک شوق بریزی.
تو فکر کن وقت‌هایی که بی‌نیاز و خوشحالی، پیش خودش می‌گوید؛ الان ولش کن، دور و برش شلوغ است و حالش خوب، بگذار به حال خودش خوش باشد، سورپرایزهایش را توی جیبش می‌ریزد برای روزهای مبادا، همان وقت‌های لعنتی که دلت از عالم و آدم گرفته و هیچ دلخوشی و رفیقی نداری، همان زمان است که لبخندزنان از راه می‌رسد، انگار وقتش رسیده اشک‌هایت را لبخند کند، انگار تمام خدا بودنش را برای همان زمان‌ها دوست دارد. می‌آید آرام کنار دلواپسی‌ات می‌نشیند، نوازشت می‌کند و قربان‌صدقه‌ی اشک‌ها و بی‌پناهی‌ات می‌رود و در گوشت نجوا می‌کند که«من کنار توام، نگران هیچ چیز نباش» هرچند تو نمی‌فهمی. بعد بسته به میزان حال بدی که داری دست می‌کند توی جیبش و سورپرایزهای درست و حسابی روی سر و کولت می‌ریزد تا غافلگیر شوی، بخندی و حالت خوب شود، بعد هم لبخندزنان از تو دور می‌شود چون تو را قوی می‌بیند و این برای او دلپذیرترین تصویر آفرینش است.

این معجزه‌های خداست که درست مثل نوری در نهایت تاریکیِ زندگی می‌تابد و آدم را به ادامه‌ی زندگی، امیدوار می‌کند. درست است که خدا همیشه هست، ولی گاهی "بیشتر" هست، صمیمی‌تر، پناه دهنده‌تر، نزدیک‌تر..

میتونی..

وقتی بچه ای، بزرگترین چیزی که از دنیا میخوای اینه که بهت توجه بشه و تو رو دوست داشته باشند, واسه همین تمام ویژگی های والدین و اطرافیان رو تقلید میکنی بلکه مورد تایید اونا قرار بگیری. 
هیچ مسئولیتی نداری و بقیه ازت مراقبت میکنن. ولی هر چی بزرگتر میشی توجه بهت کمتر میشه, بیشتر بهت گیر میدن, بیشتر ازت انتظار دارن, چون دیگه کم کم داری فهم و شعور پیدا میکنی, کم کم داری بزرگ میشی, کم کم مسئولیت های زندگیت به خودت سپرده میشه و دیگه کسی اونا رو برات انجام نمیده. 
دیگه به جایی میرسی که میبینی فقط خودتی و خودت. این زندگی خودته و همشو تو باید بسازی. کس دیگه ای این کار رو برات انجام نمیده. 
درسته همیشه خانوادمون کمک حالمون هست, دوستای خوب و ... . ولی دیگه کسی نیست که از زمین بلندت کنه دستاتو بگیره و مراقبت باشه که راه رفتن یاد بگیری. این بار باید خودت پاشی, خودت راه بیوفتی و خودت حرکت کنی, اونموقع دیگران هم کمکت میکنن. 

پس اگه الان نشستی و منتظری کسی بیاد از حال بد نجاتت بده و یه کاری برات بکنه، باید بگم که تا آخر عمر باید منتظر بشینی. تو دیگه بزرگ شدی و دیگه یه بچه نیستی که وابسته به دیگران باشی, دیگه باید تو تکیه گاه باشی و دست دیگران رو بگیری. پس بلند شو و تمام مسئولیت زندگیتو به عهده بگیر و برای ساختنش تلاش کن
مطمئن باش که میتونی...

 

خدایا....


خدایا خودت مراقب عزیزانم باش،
که دیوار حادثه‌ها بلند است و دستان من کوتاه،
که ابرهای بیماری بسیارند و چتر امنیت من کوچک،
که اگر تو نباشی، خیالم از بابت هیچ چیز راحت نیست.
مراقب باش نه روانشان زار شود، نه جسمشان بیمار،
که من طاقت بغض و اندوه و بیماریِ عزیز، ندارم.
عزیزانم را، دوستانم را، خانواده‌ام را؛ به تو می‌سپارم.
خودت آن‌ها را میان آغوش امن خدایی‌ات جا کن،
خودت ضامن آرامش و سلامتی‌شان باش،
که آنان با ارزش‌ترین دارایی من روی زمین‌اند،
و من فقط به «تو» می‌سپارمشان...

شکر..


گاهی تو زندگی
 اینقدر درگیر روزمرگی ها میشیم
 که خودمونم فراموش میکنیم 
و همش عجله داریم 
و فکر میکنیم
که اگه به مقصد برسیم
 راحت میشیم 
همش باخودمون میگیم 
فلان چیزو بخرم 
فلان کار رو تموم کنم 
کاش مترو زودتر برسه 
چراغ قرمز تموم بشه 
امتحانو پاس بشم 
و هزاران نمونه دیگه ...
غافل از اینکه 
تک تک این لحظات 
عمرمونه که داره میره 
و چه ناشیانه بدون هیچ لذتی ازش میگذریم 
همین که کلاسی داریم برای رفتن 
امتحانی داریم برای پاس شدن 
مقصدی داریم برای رسیدن
همش جای شکر داره

هر از گاهی تو زندگی باید بشینی یه گوشه و با خودت فکرکنی که داری با زندگیت چیکار میکنی بعد قوی تر از قبل 
ادامه بدی

 

آرزو کنیم...

 

آرزو کنیم حال همه خوب باشد
خیابان، پر باشد از عابران سر خوشی که
نه غصه‌ای برای خوردن دارند، نه مشکلی
برای حل نشدن، نه دلیلی برای
گوشه گیری و تنها بودن
عابرانی که سرخوش و آسوده
از کنار هم عبور می‌کنند و از ته دلشان میخندند.
آرزو کنیم حال همه خوب باشد
به خوبیِ عطر یاس خانه باغ‌های قدیمی
به خوبی دو روز مانده به عید زمان کودکی
و به خوبی همان روزی که آرامش و عشق؛
به دل ‌های مردم این شهر، برگردد...

خدایا...

 

یه روز وسط حرفام با خدا، گفتم:
خدایا تو چقدر عجیبی، چقدر صبوری آخه
هر روز صبح قبل از اینکه ما بیدار بشیم، میای خورشید و دم میکنی، سفره آبی رو پهن میکنی، ابرها رو با حوصله قسمت میکنی میچینی تو سفره، تا ما بیدار شده و بیدار نشده با غر هامون روز رو شروع کنیم.
دم غروب شربت بهار نارنج و آلبالو و زعفرونتو آماده میکنی تا ما حال بیایم، اما ما بازم غر میزنیم.
شب که میشه سفره آبی نفتی مجلسی رو پهن میکنی، سرویس نقره ات رو میچینی، دیس ماه رو میذاری وسط...
ما میایم و بازم غر میزنیم. بدون اینکه یه بار بگیم مرسی خدا جون، زحمت افتادی، دستت درد نکنه.
یهو یه دستی رو سر و صورتم وزید و گفت: عزیز جان تو غر بزن، تو طاقت غم نداری اما من غفور و رحیمم 
یادم باشه سری بعد که باش حرف زدم بگم، همین مهربونی بیش از حدت کار دستت داده...