تنهایی...

خیلی چیزارو باید تنهایی تجربه کنی مثل حداقل یکبار سفر تو زندگیت! باید که چمدونتو ببندی سوار هواپیما،قطار،ماشین،یا هر چیز دیگه ای که تورو به مقصدت برسونه، بشی و بری...
تنها بودن با خودت باعث میشه صدای قلبتو بشنوی، قدرتمند و متکی به خودت باشی!
بفهمی بستنی خوردن تنهاییشم حال میده!
نشستن تو کافه،تو جای غریب هم جالبه! کنار دریا قدم زدن تنها با خودت،آرومت میکنه! موزیک گوش دادن تو هتل، یا یک اقامتگاه محلی خوشگل با یک لیوان چایی بین دستات ذهنتو خالی میکنه!
تو جمع خیلی خوبه ها، ولی بعضی تنهایی هارو باید تجربه کرد.
چون مزه ش با همه ی مزه ها فرق داره و حیفه که به تو نرسه..

دوست دارم...

من هنوز هم می‌خندم. هنوز گنجشک‌های آبیِ آرامشم را دانه می‌دهم و درخت‌های سبز خیالم را آب، هنوز هم با تماشای ستاره‌ها، در عمق سرزمین‌های ناشناخته غرق می‌شوم. هنوز هم یک فنجان چای، حالم را بهتر می‌کند و یک کتاب جدید، مرا به هیجان وا می‌دارد. هنوز هم موزیک‌ و فیلم‌های خوب، خوشحال‌ترم می‌کنند و روح سرسخت و بی‌قرار مرا بسان کودک سرخوشی به شیطنت وا می‌دارند.
من هنوز هم با محبت یک دوست، جان می‌گیرم و با یک احوال‌پرسیِ ساده، هرچقدر هم که بدحال، خوب می‌شوم.
من سخت نگرفته‌ام هیچ چیز را، زود و با تلنگری اگر دلم می‌گیرد، زود و با اشارتی هم خوب می‌شوم.
من هنوز هم شب‌ها با کهکشان و ستاره‌ها حرف می‌زنم و در سرم خیالات سفینه‌‌‌ای هست که بالاخره روزی مرا به ماه خواهد برد.
من مقهور غم‌ها نیستم! دوست دارم جوری دلخوشی‌هام را بغل بگیرم و از سیلاب حوادث روزگار بیرونشان بکشم که سپاه رنج‌ها، انگشت به دهان بمانند.
دوست دارم جوری زندگی کنم که مرا در طلوع و نور و خوشبختی جستجو کنند نه در اندوه. که در طعم شیرین و بکر خوشه‌های انگور باشم و در جسارت گیاه و در صلابت کوه.
که هر زمان پاییز شد و باران زد و خیابان مست شد، یاد من بیفتند.
که هربار بهار شد، روی شاخه‌های سبز هزاران درخت، تکثیر شوم...