شادی تکانی...

یادش بخیر تا همین بیست سال پیش،  به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم..و یک دل سیر میخندیدیم و دلهایمان نیز از کینه و کدورت پاک میشد.

دلتنگ شده ام حالا برای آن فرشی که وسط حیاط خانه مادربزرگ پهن میکردیم ویک کاسه در دست میگرفتم و به بهانه ی شستن فرش دوزانو بر روی فرش خیس شده و پراز کف مینشستم و در جهت خواب فرش کاسه را هل میدادم..
یادش بخیر آب بازی آخر فرش شستن 
با بچه ها و بزرگترها حتی یادش بخیر 
فریاد های مادر 
 سرما میخوری بچه... من برات لباس نیاوردم!

وقتی که دیگر بجای جمع شدن ها در 
کنار یکدیگر برای خانه تکانی خانه ی 
مادربزرگ سراغ کارگر می روند 
نمیدانم آن نگاه غمگین مادربزرگ را 
کدام کارگر می تواند بتکاند
 آن دل خسته ی پدربزرگ را چه کسی می تواند گردگیری کند 

دلم تنگ شده برای تمام 
مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که 
دیگر در کنار ما نیستند 
و بیشتر برای آن ها که هستند اما دلشان 
از غم دوری نالان است. 
بگذار بهتر بگویم دلم یک شادی تکانی می خواهد.

دوستت دارم...

خدایا دوستت دارم و حسادت می‌کنم که اینهمه آدمِ دیگر هم تو را دوست دارند.
دوستت دارم و می‌خواهم فقط خودم دوستت داشته‌باشم. اگرچه می‌دانم که ممکن نیست.
نه اینکه حواست به من نباشد؛ من حسودی‌ام می‌شود که حواست به همه هست، به تمام آدم‌ها، و به جز من، کلی آدمِ دیگر را دوست داری.
من حسودی‌ام می‌شود که آغوش خدایی‌ات فقط مال من نیست، مال تمام آدم‌های تنهاست، مال تمام آن‌ها که شازده کوچولوی سیاره‌های تنهایی‌شان‌اند و روی تو حساب کرده‌اند، و مال تمام آن‌ها که دوستشان داری...
من حسودی‌ام می‌شود که اینهمه خوبی و من هرچقدر سعی می‌کنم کمی شبیه به تو باشم، آخرش کلی خصلت بد زیر پوست آدمیزادی‌ام دارم که گند بزنند به تمام تلاشی که برای شبیه به تو بودن کرده‌ام.
خدایا می‌دانم نمی‌شود که فقط مرا، اما مرا بیشتر دوست داشته‌باش، بیشتر مراقبم باش و بیشتر کمکم کن. می‌دانی که؟ من؛ هم پدرانه، هم عاشقانه، هم دوستانه روی تو حساب کرده‌ام و تو تنها کسی هستی که می‌تواند از من در برابر وسعت زخم‌هایی که از آدم‌ها به تن دارم محافظت کند.
تو تنها کسی هستی که می‌تواند از من در مقابل غم‌هایی که طاقتشان را ندارم محافظت کند.
تو تنها کسی هستی که حضورش بیشتر از هرکسی آرامم می‌کند.
خدا جانم دوستت دارم، خیلی دوستت دارم، خیلی. خیلی. خیلی.

نامه...

تا حالا به این فکر کردین
واس خودتون نامه بنویسید؟؟
امروز به این قضیه فکر میکردم که اگه بخوام
برای خودم نامه بنویسم شاید اینطور بنویسم:

سحرعزیزم 
میدونم روزها و لحظه های سختی رو
میگذرونی و روزهای سختی هم پیش رو داری،
میدونم بعضی وقت ها از همه جا و همه کس
خسته میشی، من اینو میدونم،
ولی من تورو خوب میشناسم و بهت ایمان دارم،
تو قوی ترین دختری هستی که میشناسم،
فقط خواستم بهت بگم همه این روزها میگذرن
و مطمئنم وقتی به گذشته نگاه میکنی
لبخندی از روی رضایت به لبات میشینه
قوی باش و قوی بمون،
روزهای قشنگی برات آرزو میکنم ❤️

حالا شما بگید اگه بخواید به خودتون
نامه بنویسید چی مینویسید؟

گاهی....

گاهی فکر می کنم چه خوب می شد اگر آدم گذشته ها بودم!
زمانه ای را می زیستم و نفس می کشیدم که حیاط خانه ها به وسعت قلب آدمهایش بود...
حوض پای ثابتِ حیاط بود و بوی کاهگلِ دیوارها تو را به عطرِ آشنای باران پیوند می داد...
هر صبح با آوازِ گنجشک ها و وقتهایی جیرجیرک ؛چشمهایت به سبزترین نقطه ی جهان باز می شد...
آن وقت تو می ماندی و یک آسمانِ آبی و سماورِ جا خوش کرده روی تختِ کنارِ حوض با آن قٌل قٌلِ بی وقفه که خوابِ شیرینِ صبح گاهیت را می ربود!
تو می ماندی و چای با عطرِ هل 
و دارچینِ فنجانِ شاه عباسیِ محبوبت!
لبریز می شدی از مربای بهارنارنجِ دست های مادر و نانِ تازه ای که پدر از راه نرسیده داغِ داغ به دستهایت می رساند!
یک صبحانه ی تازه با چاشنیِ خوش عطرِ عشق...
در روزگاری که اصالت؛ از عمقِ واژه ها هم گذشته بود!
ماشینِ زمانی وجود ندارد اما 
خیال؛ پای ثابتِ زندگیست!
می شود گاهی به گذشته ها رفت 
و دل خوش کٌنک ذخیره کرد و برگشت...
با کوچه های گذشته همقدم شد...
عطرِ روزهای دلچسب را نفس کشید..

مادر...

یاﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ ...؟؟؟

ﺍﺳﻢ ﻗﺎﺷﻖ ﺭو ﮔﺬﺍﺷﺘﻰ
ﻗﻄﺎﺭ، ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ، ﻛﺸﺘﻰ 
ﺗﺎ ﻳﻚ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻡ ...ﺷﺪﻯ 
ﺧﻠﺒﺎﻥ، ﻣﻠﻮﺍﻥ، ﻟﻮﻛﻮﻣﻮﺗﻴﻮﺭﺍﻥ ...

ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻔﺘﻰ : ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﺰﺭگ شی ...
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻗﻮﻯ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺿﻌﻴﻒ ...
ﻛﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﻮ
ﻫﻤاﻧﻄﻮﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻤﺎﻧﻰ ...
ﻛﺎﺵ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻗﻮﻯ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ،
ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﺿﻌﻒ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﻳﺒﺎﺕ ﻧﺒﻴﻨﻢ ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ
 ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺧﻮﺏ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺩ آﻭﺭﻡ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﻪ ﺧﻤﯿﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ... 

                ❤❤روزمادرمبارک❤❤

انرژی...

انرژی که صرف افکار منفی میکنید برای پرورش افکار مثبت به کار ببنید...
انرژی که صرف شمردن نداشته هایتان و کمبودهای زندگیتان میکنید برای شمردن داشته های زندگیتان به کار ببنید...

این انرژی بسیار اهمیت دارد زیرا باعث فرستادن ارتعاش شما به جهان هستی می‌شود...
زیرا باعث ساخته شدن احساس شما در هر لحظه می شود واحساس در زندگی همه چیز است.
لحظه هایتان را خرج چیزهایی که می خواهید و دوست دارید اتفاق بیافتد کنید...

 

به من اعتمادکن....

به من ، به خیالِ من اعتماد کن‌ !
شاید کمی لازم است از این روزها ، از این همه شلوغی و سردرگمی و روزگارِ عجیب فاصله بگیریم ، دور شویم و برویم یک جایی حتی در قدیم...
چشمهایت را به مسیرِ خیالاتِ من گره بزن ، با من به گذشته بیا، راهِ دوری نمی رویم !
روی قالیچه های قرمز و اصیل قدم بگذار، آرامش و اصالت را نگاه کن ، حوض و شمعدانی و پنجره های رنگی و عطرِ غذاها و گلها را نفس بکش ، فقط قدری فانتزی های جذاب و قصه هایت را زندگی کن ، فقط کمی نور و رنگ و زندگی و عشقِ محض ببین و بعد اگر دلت راضی شد ، اگر چشم و خیالت از آن همه زیبایی پُر شد دوباره به امروز برگرد ، دوباره برگرد و امروز را زندگی کن !
فقط قول نمی دهم که دوباره دلت تنگ نشود ، که دلت آن همه رنگ نخواهد و اصالت و سادگی و دغدغه های کوچک ! فقط قول نمی دهم که گاهی با خودت زمزمه نکنی که مرا چه به امروز و این روزگار و من انگار چندین دهه دیرتر به دنیا آمدم...
اما تو قول بده که عادت نکنی ، تو آدمِ امروزی، امروزت را رنگی و دلبرانه بساز، با همه ی تنگناها ، تو عشق را ، ترانه های شادی بخشِ زندگی را بلد باش !

شاد باش...

دور خودت دایره ای بکش
دایره ای به وسعتِ بیخیال بودن ...
دایره ای که قضاوتهای بی منطقِ دیگران را ، از افکارت تمیز دهد ...
باور کن هیچ چیز در این جهان برقرار نمی ماند !
اتفاقات برای افتادنند ...
زبان برای حرف زدن ...
و لحظه ها برای گذشتن ...
به همین سادگی !!
همه چیز ، مهیاست تا فقط زندگی کنی .
قضاوت هایشان را بیخیال ...
اگر زبانی بیهوده چرخیده ؛
دلیلی ندارد فکری هم بیهوده مشغولِ چرایی اش باشد ...
شاد باش و خوبی کن !
فرصت زیادی نمانده ...
لحظه ها دارند تمام می شوند ..

تصمیم بگیر...

تصمیم بگیر با دل خوشی‌هایِ ساده معادله پیچیده‌یِ زندگی را دور بزنی
در خنده اسراف کن و به غم پشت پا بزن
با باران هم آواز شو و بگذار خورشیدِ تنت را لمس کند
به دورهمیِ دوستانت نه نگو و برایِ بودن در شادی‌ها بهانه نیاور
گذشته را به دفترِ خاطراتت بچسبان و از دلخوشی‌هایِ بندانگشتی ساده نگذر
مورچه ها را با هم به جدال بیانداز و برایِ گربه همسایه غذا بگذار
از درختِ توت بالا برو و برایِ بازیِ ابرها دست تکان بده
با سایه ات شکلک بازی کن و در سرزمینِ تنهایی آواره نباش
خودت را دوست بدار و مثلِ صبحِ بعد از باران خنک باش و دلپذیر...