شادی تکانی...
یادش بخیر تا همین بیست سال پیش، به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم..و یک دل سیر میخندیدیم و دلهایمان نیز از کینه و کدورت پاک میشد.
دلتنگ شده ام حالا برای آن فرشی که وسط حیاط خانه مادربزرگ پهن میکردیم ویک کاسه در دست میگرفتم و به بهانه ی شستن فرش دوزانو بر روی فرش خیس شده و پراز کف مینشستم و در جهت خواب فرش کاسه را هل میدادم..
یادش بخیر آب بازی آخر فرش شستن
با بچه ها و بزرگترها حتی یادش بخیر
فریاد های مادر
سرما میخوری بچه... من برات لباس نیاوردم!
وقتی که دیگر بجای جمع شدن ها در
کنار یکدیگر برای خانه تکانی خانه ی
مادربزرگ سراغ کارگر می روند
نمیدانم آن نگاه غمگین مادربزرگ را
کدام کارگر می تواند بتکاند
آن دل خسته ی پدربزرگ را چه کسی می تواند گردگیری کند
دلم تنگ شده برای تمام
مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که
دیگر در کنار ما نیستند
و بیشتر برای آن ها که هستند اما دلشان
از غم دوری نالان است.
بگذار بهتر بگویم دلم یک شادی تکانی می خواهد.
به دورهمی ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ سپری کنید