من هیچ سنخیتی با زانوی غم بغل گرفتن و افسوس خوردن و نا امید شدن ندارم.
من هر صبحی که چشم باز می‌کنم، پنجره‌های امید تازه‌ای، مقابل چشمانم گشوده می‌شوند و خورشیدهای تازه‌ای، سخاوتمندانه به آسمان زندگی‌ام می‌تابند. من هر بار که چای می‌نوشم و کتاب‌های تازه می‌خوانم، دوباره از نو متولد می‌شوم.
من هیچ مرز مشترکی با ناامیدی و افسوس ندارم. تاریکی از من فاصله می‌گیرد و من از تاریکی،
غم‌ها از من فراری‌اند و من از غم‌ها،
ناامیدی از من بیزار است و من از ناامیدی...
که من شادی‌ام، امیدم، نورم،
که من فرزندخوانده‌ی آفتابم...