اعتمادکن...

به خدا اعتماد کن!
به زمانبندی هاش! به حکمتش!
گاهی شاید بعضی اتّفاقات به ظاهر برات خوش نباشه، صبرت رو از دست بدی و حتی به نومیدی برسی، ولی بعدها به حکمت و معناش پی می بری.
اونوقته که متوجه می شی باید اینطوری می شده تا تو به این جایی که الان هستی برسی.
پس، در مقابل موانع و مشکلات زندگیت صبور باش و امیدت رو از دست نده! شاید خدا چیزهای بهتری برات در نظر داره. 
پس فقط بهش اعتماد کن!

خداکند...

بابا یعنی پناه یک آدم. یعنی کسی که وسط دعواهای کودکانه به آغوشش امید داری، یعنی قدرتمند ترین انسان روی زمین برای هر بچه، کسی که در تصور فرزندش هر ناممکن و ناشدنی را در جیب‌های کتش پنهان کرده و هیچکس از او قوی‌تر نیست.
بابا یعنی مردی که شب‌ها با لبخند به خانه بر می‌گردد و همیشه شکلات و چیزهای خوشحال کننده در جیب‌هاش دارد. بابا یعنی صبح‌های زمستان کسی از خواب بیدارت کند که «بلند شو ببین چه برفی آمده!» یعنی «دعا کنید امسال عیدی بدهند می‌برمتان شمال» و عیدی می‌دهند و نمی‌بردمان شمال و همیشه زخم‌های عمیق‌تری برای بستن دارد.
بابا یعنی یک‌تنه با مشکلات جهان جنگیدن، یعنی عیدها برای بچه‌ها لباس خریدن و با شادیِ آن‌ها شاد شدن. یعنی آجیل و پشمک و کلوچه‌ی عید در دست از راه رسیدن و ذوق بچه‌ها را نگاه کردن. بابا یعنی قلقلک‌های غافلگیرانه و مسافرت‌های ناگهانی. 
بابا یعنی تکه‌ی بزرگی از قدرت و مهربانی خدا در وجود یک نفر. 
خدایا مراقب همه‌ی باباها باش، ظریف نیستند، ولی بیش از توان‌شان مهربانند و بخشنده.
خدا کند هیچ بابایی هیچ‌جوره شرمنده‌ی بچه‌هاش نباشد. خدا کند همیشه چوب جادوییِ باباها برای برآوردن آرزوهای بچه‌هاشان، پر از معجزه و لبخند باشد

خداکند.... 

    🌷تولد حضرت علی(ع)وروز پدر مبارک🌷

زمستان...

فرقی ندارد پشت پنجره آفتاب باشد یا برف.
زمستان که می شود،
دلت می خواهد انگشت اشاره ات را حبس کنی میان پیچش کاموا.
ببافی بی حساب و کتاب، 
یکی زیر یکی رو، یکی زیر یکی رو... .
فرقی ندارد شال گردن یار شود 
یا دستکشی برای دستهای کوچک بچه ها.
دستگیره ای شود آویز شده گوشه ی آشپزخانه یا گلی برای سنجاق سر.
دستت به گلوله های کاموا و چشمت به گیرایی رنگهایش گره خورد جانت گرم می شود، 
مثل آتش زیربخاری.

عکس...

شاید اون کسی که دوربین را اختراع کرد، 
هیچ وقت نمیدونست عکس ها میتونن چه قدرتی داشته باشند!!! 
نمیدونست آدم ها میتونن با دیدن عکسها برگردن به
روزهای شیرین کودکی ،
به روز خاص و ثانیه به ثانیه اش را مرور کنند...
 نمیدونست یه روز آدم ها می نشینند پای آلبوم عکس هاشون و تازه می فهمند 
زمان سریع تر از چیزی که که فکر میکرده گذشته...
با یه عکس میشه خونه هایی رو دید که سالها پیش خراب شده!
به آدم هایی نگاه کرد که مدت ها است کنار مون نیستند!
نمیدونست گاهی نگاه کردن به یک عکس میتونه احساسات قدیمی رو زنده کنه
میتونه باعث خنده و گریشون بشه...
آدم هایی که از عکس گرفتن فرار میکنند، 
همونایی هستند که بهتر از هر کس از
قدرت عکس ها باخبرند؟
اونها میدونند عکس توی لحظه ثبت میشه 
و برای یه عمر خاطره میسازه...

کلم زندگی...

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮑﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ " ﮐﻠﻢ " ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ .
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺮﮔﺶ ﺭﻭ جدا میکنه، ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺯﯾﺮﺵ
ﯾﻪ ﺑﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ هست
ﻭ ﺯﯾﺮ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﮒ ﯾﻪ ﺑﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ ﻭ … ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :
" ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻬﻤﯿﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﮐﺎﺩﻭ ﭘﯿﭽﺶ ﮐﺮﺩﻥ؟ "
ﺗﺎ ﺗﻬﺶ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ ...

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ زندگی ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻠﻢ ﻫﺴﺘﺶ
ﻣﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻭﺭﻕ می ﺯﻧﻴﻢ
ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ اون چیزی بود ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ
ﺩﺭﮐﺶ میکردیم و ازش لذت میبردیم.
ﻭ ﭼـﻘـﺪﺭ ﺩﯾـﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿـﻢ ﮐﻪ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧـﻮﺭﺩﯾﻢ همش الکی بود...

زمان...

زمان می گذرد اما معنای خانه هیچگاه عوض نخواهد شد!

خانه های قدیمی با حوض آبی، 
حیاط دلبر با باغچه های پرگل 

و پله های سنگی 
همیشه یادآور عشق و صمیمیت انسان‌هایی هست که در آن زندگی کرده اند...

ما خیلی چیزها را به دست آوردیم
و چیزهای باارزشی را از دست دادیم!

سادگی‌هارو، 
بوی عطر چای صبح‌ خونه مادربزرگ و ...
کاش زمان نمی‌گذشت..

مادربزرگ...

بعضی غذاها عجیب خاطره دارن
وقتی درستشون میکنی و بوش تو خونه می پیچه 
کلی خاطره برات زنده میشه
مثل آبگوشت
منو یاد خونه ی عزیزم میندازه 
یاد اون وقت ها که صبح زود زنگ 
میزد و میگفت ننه آبگوشت گذاشتم 
پاشین ناهار بیاید  اینجا منتظرم 
بعدم  یادش میرفت خدافظی کنه
و قطع میکرد وقتی ظهر میشد و می رفتیم
پیشش درو که باز میکردیم روبروی در به پشتی همیشگیش تکیه داده بود و خوشحال از اینکه بچه هاش همه دورش هستن 
هنوزم مزه ی آبگوشت و اون ترشی بادمجونهای خوشمزه اش که کنار آبگوشت میاورد زیر دندونمه
این روزا خیلی دلتنگ اون روزام..

خدایا...

خدایا! به زمین نگاه می‌کنم، به آسمان، به پرواز گنگ و نامفهوم کبوترها...
به آب، به باد، به باران...
به خورشید و ماه و گیاه و به آدم‌ها؛
و هربار عمیق‌تر از قبل به این باور می‌رسم که چه خوب است که تو حواست به همه چیز هست...
دیگر دلواپسی و افسوسی برای فردا ندارم، اگر تو خدای منی! که اندوهی نیست...
همان خدایی که به پرنده پرواز آموخت برای زیستن و به انسان قدرت تفکر و اختیار داد برای فهمیدن و تغییر دادن و نگریستن.
انسانی که بال نداشت و حالا بدون بال، مرتفع‌ترین آسمان‌ها را طی می‌کند، بدون خیس شدن، از دریا عبور می‌کند و بدون خستگی، کوه‌ها و دشت‌ها و آبادی‌ها را پشت سر می‌گذارد، انسانی که به واسطه‌ی شعور، تا کهکشان‌های دور، مسیری یافته برای عبور...
تو به من قدرت اندیشه بخشیدی و من هربار که به هرچیز فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که چه خوب است که تو حواست به همه چیز هست.

 

خودم...

خودم را حذف کرده‌ام از گذشته، از تجربه‌های تلخ و شیرینی که داشتم، اما از گذشته‌ام پشیمان نیستم، تجربه‌ها، حتی تلخ‌ترینشان، سنگ بنایی بوده‌اند برای ساختن منی که امروز هستم.
خودم را حذف کرده‌ام از زندگی خیلی‌ها، از ارتباطات خوب یا بدی که داشته‌ام، اما از هیچ رابطه‌ی تمام شده‌ای پشیمان نیستم، آدم‌ها حتی بدترینشان، تلنگری بوده‌اند برای ساختن هویتی که امروز دارم.
خودم را حذف کرده‌ام از خودم، از خودی که قبلاً بودم، اما از کسی که پیش از این بوده‌ام -خوب یابد- پشیمان نیستم، همانطور که اقتضای طبیعت پروانه است که مدتی کرم باشد، مدتی در پیله و در نهایت تبدیل شود به پروانه -پروانه‌ای درنهایت غرور و لطافت و زیبایی- ، آدمی هم در نهایت کمال متولد نمی‌شود و لازم است به اقتضای شرایط، ذره ذره حالات و روحیات و اتفاقات را تجربه کند تا تبدیل به کسی شود که باید باشد، کسی که امروز هست یا کسی که بعد از این خواهد بود.

ما انسان‌ها عادت کرده‌ایم گذشته‌هامان را انکار کنیم، بی‌آنکه بپذیریم همه‌مان مدیون روزهای تلخ یا شیرین و اتفاقات خوب یا بدی هستیم که در گذشته رخ داده‌اند.
من هنوز هم خودم را مدیون تمام اشتباهات و ضعف‌های خودم می‌دانم، چون اگر آن‌ها نبودند، هرگز تصمیم نمی‌گرفتم آدم بهتری باشم.

در گوشه‌ای از ذهن همه‌ی ما ضعیف‌ترین حالت ممکن وجودمان ایستاده تا هربار نگاهش کنیم، تلنگری بخوریم و قول بدهیم بازهم بهتر از اینی باشیم که هستیم و تمام دردها و ضعف‌های گذشته‌مان را جبران کنیم. ما نیاز داریم از پایین‌ترین پله آغاز کنیم، ذره ذره پیش برویم تا به جایی برسیم که احساس کمال‌گرایی‌مان را نسبتا ارضا کنیم.

از هیچ اتفاقی در زندگی‌ات ناامید نباش، بالاخره روزی ضرورتش را درک خواهی کرد.
همه‌ی ما نیاز داشتیم قبلاً همانی باشیم که بوده‌ایم، تا حالا همینی باشیم که هستیم.
همانطور که امروز همینیم تا فردا همان باشیم...
مدام در حال تغییر و دگرگونی،
مدام در حال انکار روزهایی که گذشت،
مدام در حال تکامل...
آدمی شباهت عجیبی به پروانه دارد.

پاییز...

چقدر پاییز شده!
چقدر این حال و هوا شال و کلاه و آستین‌های پایین کشیده از سرما می‌طلبد، یا نشستن کنار پنجره و هورت کشیدن یک لیوان چای داغ، یا پناه گرفتن زیر پتو و استشمام بوی نارنگی و خوابیدن میان لالایی خاطره انگیز برگ‌ها و بادها.
چقدر می‌طلبد که چتر برداری و زیر قطرات گاه و بی‌گاه باران قدم بزنی و یقه‌ی پیراهنت را از شدت باد و سرما بالا بکشی، که دست‌هایت را توی جیب ببری و از سرما بلرزی، که باد بزند و قطرات باران روی گونه و پلک‌هایت بریزد.
چقدر این هوا تنهایی نمی‌چسبد!
که حیاتی است هر پاییز کسی کنارت باشد و با تو حرف بزند، کسی کنارت باشد و تو را بغل کند، کسی کنارت باشد و با تو چای بنوشد، کسی کنارت باشد که برایت شعر بخواند و دست‌های یخ زده‌ات را میان دست‌های گرمش بگیرد...
چقدر این هوا یک دوست کم دارد، یک رفیق، یک آدم خوب... کسی که حقیقتا حرف‌های تو را می‌فهمد و دیوانگی‌های تو را می‌پذیرد.
هوا کِی وقت کرد اینهمه پاییز شود؟